تبليغاتX
انتظار - مبانى اعتقادى مهدويت


ارتباط ضرورت حجت‏با ضرورت وحى و اضطرار و افتقار الى الله، ارتباطى اساسى و تنگاتنگ است . بحث ضرورت و اضطرار الى الحجة به دنبال اضطرار به خدا و غيب و معاد و وحى مطرح مى‏شود و مى‏بينيم كه مرحوم كلينى در كافى، بحث را با همين عنوان دقيق و حساب‏شده‏ى اضطرار الى الحجة آغاز كرده است .
اين خلاصه احتياج به توضيح دارد: با درك ضرورت و اضطرار به دين - و نه انتظار از دين - كه برخاسته از اين نكته است كه امكانات حسى، تجربى، عقلى و قلبى و غريزى آدمى، پاسخ‏گوى روابط عظيم انسان با خودش و با اشياء و افراد آن هم با توجه به قدر و استمرار و ارتباطهاى محتمل انسان با عوالم ديگر نيست و به ناتوانى و نارسايى اين نيروها و امكانات براى اين انسان بيشتر از هفتاد سال رسيديم . ناچار ضرورت وحى و دين مطرح مى‏شود و در فرض ضرورت، ديگر تحليل‏هاى فرويدى و يونگى و اريك فرومى يا تحليل‏هاى طبقاتى و تاريخى جايگاهى نخواهد داشت . چون اين‏ها آن جايى مطرح مى‏شوند كه دين، ريشه در ضرورت نداشته باشد و آن‏جاست كه بايد جواب داد چرا امرى غير ضرورى اين‏گونه در زندگى انسان از گذشته تا حال تاثيرگذار يا مطرح بوده است . با اين احتمال و اضطرار به وحى و مذهب، ديگر مذهب امر معقول يا يك راه از ميان تمامى راه‏ها نيست كه مذهب تنها راه است; و حداقل اين چنين مذهبى، تمامى روابط انسان با خود، با اشياء و با افراد ديگر است و براى اين انسانى كه تجربه و علم نمى‏تواند پاسخ‏گوى روابط اين آب و نان و خوابيدن با دنياهاى محتمل با روابط احتمالى پيچيده باشد، حداقل مذهب در حوزه‏ى حيرت‏ها و يا احكام و شرايع نيست، بلكه تمامى زندگى عادى است . اگر ما از اثبات خدا و معاد و وحى به احتياج به خدا و معاد و وحى روى بياوريم و با اين افتقار و اضطرار آغاز كنيم، ديگر به انتظار از دين نمى‏پردازيم; چون انتظار يك حالت است و اضطرار يك واقعيت . چه بسا تو هيچ انتظارى هم از دين نداشته باشى، اما اين رسول است كه با تو كار دارد و شروع كننده است . دين با رسول آغاز مى‏شود و رسول با دگرگون كردن تلقى انسان از خويش، اضطرار به مذهب و احتياج به دين را در جان انسان مى‏نشاند . حتى اگر اعراض كند و يا انگشت در گوش خود بگذارد . آن‏جا كه دين با رسول آغاز مى‏شود، ديگر از انسان نمى‏پرسند كه از دين چه انتظارى دارى كه مى‏گويند: تو محتاجى، تو مفتقرى، تو مضطرى . انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد . (10)
آزادانديش‏ترين دين شناسان چون از اين نقطه كه ضرورت يا عدم ضرورت دين است، آغاز نكرده‏اند، گرفتار شده‏اند و در واقع با اين پيش فرض كه دين ضرورى نيست و يك راه در كنار ديگر راه‏هاست، به تحليل آن پرداخته‏اند و در حد يك امر قدسى به آن روى آورده‏اند و همين پيش فرض براى گرفتارى آن‏ها كافى است . چون فرض ديگرى هم هست و آن ضرورت و اضطرار به دين است و آن هم با اين احتمال كه آدمى بيشتر از هفتاد سال استعداد دارد و بيش از يك زندگى راحت و دام رورى بزرگ به او امكانات داده‏اند .
در هر حال با اين بينش از قدر و استمرار و ارتباط انسان، به اضطرار و ضرورت وحى و معاد و رسول مى‏رسيم و با رسول پيوند مى‏خوريم و به همان دليل كه به وحى و رسول محتاجيم، به امام و حجت هم محتاجيم كه امامت ادامه‏ى رسالت است; چون به شهادت قرآن دو چيز مانع از كفر آدمى است . يكى قرآن، و ديگرى، وجود رسول . كيف تكفرون و انتم تتلى عليكم آيات الله و فيكم رسوله . (11)
به شهادت اين آيه، معلوم مى‏شود كه دو چيز موجب حفظ مردم و مانع از كفر است . اول، تلاوت قرآن و دوم، وجود پيامبر . پس بايد پس از پيامبر، خليفه‏اى باشد كه مانند پيامبر، حافظ امت‏باشد و كتاب خدا به تنهايى كافى نيست . افزون بر اين‏كه كتاب خدا، شامل همه‏ى قوانين نيست، بلكه به سنت پيامبر نيز احتياج داريم و پس از پيامبر بايد به باب علم او يعنى على عليه السلام و عترت پيامبر مراجعه كرد . آنانى كه فرياد حسبنا كتاب الله سر دادند، مى‏دانستند كه اين كلام مخالف خود كتاب است كه قرآن مى‏گويد: اطيعوا الله و اطيعوا الرسول . و مى‏گويد: ما ينطق عن الهوى .


3- ضرورت امامت

امام شؤونى دارد (12) كه از جمله‏ى آن‏ها پيشوايى و رهبرى جامعه است . امامت كه همان پيشوايى و جلودارى است، طرح سياسى شيعه براى اداره‏ى جامعه است . در نگاه شيعه، آدمى هم‏چنان كه مضطر به وحى است، مضطر به امام معصوم نيز هست .



اين اضطرار و ضرورت از طرق مختلفى قابل استدلال است . (13) آن‏چه در اين‏جا آورده مى‏شود، نگاه به مساله از منظر ديگرى است . در اين نگاه، ضرورت امامت و اضطرار به حجت از دو طريق ديگر بررسى شده است . يك، اهداف حكومت و ديگرى، قلمروى حكومت .



1- 3- اهداف حكومت

امروزه اهداف حكومت‏ها در آزادى و امنيت و رفاه و بهداشت و آموزش خلاصه مى‏شود . (14) اگر اهداف حكومت‏ها فقط همين‏ها باشد، احتياجى به طرح امامت و رهبرى شيعه نيست كه همان شورا و انتخاب، راه‏گشا است . اما اگر اهداف حكومت را رشد انسان‏ها در تمامى ابعاد و استعدادها بدانيم يعنى همان‏كه قرآن گوشزد مى‏كند . (15) و اين‏كه به آدمى بياموزند كه چگونه با حواس، احساس، فكر، عقل، قلب، وهم و خيال خود برخورد كند و به او هدايت و فرقان و ميزان را ارزانى كنند و او را براى تمامى رابطه‏هاى محتمل و يا مظنون و يا متيقن آماده سازند آن‏وقت چاره‏اى جز پيوند با امامت‏شيعه و امام معصوم نيست . اين رهبرى و سرپرست، هدفى بالاتر از امنيت و پاسدارى و بالاتر از رفاه و پرستارى دارد . اين رهبرى با هدف آموزگارى و شكوفا كردن استعدادهاى انسان و با هدف تشكيل جامعه‏ى انسانى براساس قسط (16) همراه است .



حكومت‏هايى كه جامعه‏ى انسانى را تا سرحد يك دام‏پرورى بزرگ پايين مى‏آورند، نه تنها به اين همه وحى و كتاب و پيامبر و امام نيازى ندارند كه حتى به عقل هم - قوه‏ى سنجش و انتخاب - هم نيازى نيست كه عقل هم زيادى است و تنها غرايز و فكر - قوه‏ى نتيجه‏گيرى - و تجربه براى او كافى است . اين چنين حكومت‏هايى نه تنها اسلامى كه انسانى هم نيست; چون اين اهداف با اندازه‏هاى عظيم انسان ناسازگار است .



اگر اهداف حكومت را هدايت انسان در تمامى ابعاد وهم، حس، فكر، عقل، قلب و روح او بدانيم، آن وقت‏بايد به كسى روى بياوريم كه به اين همه آگاه است و از تمامى كشش‏ها و جاذبه‏ها آزاد است و تركيب آگاهى و آزادى همان عصمتى است كه در فرهنگ سياسى شيعه مطرح است و عصمت، ملاك انتخاب حاكمى است كه مردم به آن راه ندارند; چون نه از دل‏ها آگاهند و نه بر فردا مسلط هستند .



امام از ما به ما و مصالح ما آگاه‏تر و نسبت‏به ما از ما مهربان‏تر است . چون آگاهى او شهودى و وجودى است و محبت او غريزى و محدود نيست كه ربوبى و محيط است .



با تغيير اهداف حكومت، معيار انتخاب و روش انتخاب تفاوت مى‏كند . اين چنين اهداف بلندى، معيار و روش ديگرى را مى‏طلبد; همان معيار و روشى كه در تفكر غنى و بينش عميق شيعه مطرح است . همين است كه دين مرضى - خداپسند - دين همراه مقام ولايت است . و رضيت لك الاسلام دينا . (17)



حكومتى كه مى‏خواهد پاسدار امنيت و رفاه باشد، مى‏تواند با شورا و انتخاب مردم مشخص شود، اما حكومتى كه هدف هدايت، رحمت، بينات، ميزان و فرقان را دارد و تمامى نسل‏ها را در نظر مى‏گيرد و تمامى عوالم و بيشتر از هفتاد سال دنيا را ملاحظه مى‏كند، پايه‏ها و ريشه‏هاى ديگرى را مى‏طلبد . پايه‏هايى كه ريشه در درك ضرورت و اضطرار آدمى به حجت و امام دارد و با تسليم و اطاعت‏به همراهى و معيت او مى‏رسد و از تقدم و تاخر نجات مى‏يابد، كه: المتقدم عليكم مارق و المتاخر عنكم زاهق، فمعكم معكم لا مع غيركم .



2- 3- قلمرو حكومت

قلمرو حكومت تا كجاست؟ تنها در محدوده‏ى خانه و جامعه و هفتاد سال دنيا يا در وسعت هستى و تا بى‏نهايت عمر انسان؟ اگر تنها در محدوده‏ى هميشه‏ى دنيا و 60 سال باشد، نه تنها هيچ نيازى به امام نيست كه به وحى و كتاب و پيامبر هم نيازى نيست; چون براى روشن كردن يك چراغ فتيله‏اى، احتياجى به نيروى اتمى نيست . اين محدوده نياز به اين همه استعدادهاى فردى و اجتماعى و عالى ندارد . بلكه غرايز كافى است و به بيش از آن نيازى نيست . اما براى انسان مستمر و مرتبط با تمامى عوالم متيقن و محتمل و مظنون كه از استعدادهاى او برداشته مى‏شود، چاره‏اى جز پيوند با آگاهى كه به تمامى اين مجموعه آگاه باشد، نيست . آدمى بيش از هفتاد سال است و حكومت كه قلمروى آن وسيع‏تر از خانه و جامعه و دنياست، حاكمى مى‏خواهد كه بر اين مجموعه آگاه باشد و بر اين مجموعه مسلط باشد . اگر قدر و استمرار و ارتباط انسان ملاحظه نشود، مى‏توان به همين حكومت‏ها با اين شكل و شمايل‏هاى استبدادى و قراردادى و حكومت فلاسفه و دانشمندان و نخبگان دل‏خوش كرد و با روش‏هاى گوناگون به كنترل حاكم پرداخت و او را به كار مردم كشاند . اما اگر انسان در رابطه‏اى ديگر مطرح شود و در وسعتى ديگر بررسى شود، ناچار موضوع و شكل مساله به طور كلى دگرگون خواهد شد .



و داستان هم به واقع چنين است كه انسان در هستى و كل نظام جهانى مطرح است . مساله اين است كه انسان هم استمرار دارد و هم در اين استمرار اتصال و پيوند دارد، پيوندى با جامعه و پيوندى با كل نظام و با كل هستى . اين تنگ چشمى است كه انسان فقط در محدوده‏ى جامعه و هفتاد سال دنيا مطرح شود، همين طرح غلط و محدود است كه ديدگاه او را در مساله‏ى حكومت و رهبرى محدود و تاريك مى‏سازد . اگر اين ديد محدود و طرح غلط را كنار بگذاريم و انسان را در كل هستى مطرح كنيم، ناچار اين انسان با اين پيوند و ارتباط به حكومتى نياز دارد هماهنگ با نظام هستى و به حاكمى نياز دارد آگاه به اين نظام و به قانونى نياز دارد منبعث از اين نظام و واقعيت . اين چنين حكومت و قانون و حاكمى، مردمى، انسانى، واقعى و حقيقى خواهد بود . در اين ديدگاه و با اين بينش وسيع و مترقى است كه طرح امامت‏شيعه جان مى‏گيرد و مفهوم مى‏شود . در اين بينش، حكومت، امامت است و حاكم، امام و قانون، قانونى هماهنگ با كل اين نظام . در اين ديد حاكم بايد به تمام روابط انسان با هستى آگاه باشد و از تمام نظام باخبر باشد و گذشته از اين آگاهى، بايد از جذبه‏ها و كشش‏ها آزاد باشد كه خلق را به راهى ديگر نكشد و شتر حكومت را بر در خانه‏ى خويش نخواباند .



جمع اين آگاهى و آزادى مى‏شود همان عصمت كه ملاك انتخاب حاكم است و در هنگامى كه معصوم را نپذيرفتند، كار ولى فقيه - آن هم فقيهى كه نشانه‏ها و علايمش را خود معصوم بيان كرده است - اين است كه اين زمينه‏ها را فراهم كند و به معصوم دعوت نمايد و پرچم او را برافرازد و با تربيت مهره‏هاى كارآمد و دگرگون كردن تلقى توده‏ها و تشكيل حكومت دينى، زمينه ساز ظهور آن حضرت و حكومت جهانى و فراگير او باشد .



در هر حال، اين چنين طرحى مى‏شود طرح حكومتى تشيع و اين چنين طرحى با چنين بينش وسيع و مترقى، سزاوار اين همه خون در تاريخ و اين همه شور و حماسه در جامعه‏ى انسانى است . ما امامت‏شيعه و طرح حكومتى تشيع را فقط اين‏گونه مى‏توانيم بفهميم و در اين جايگاه مى‏توانيم لمس كنيم . يك مساله‏ى مهم اين‏كه اين حاكم را تحميل نمى‏كنند، فقط در دسترس مى‏گذارند . اين تويى كه بايد آن را كشف كنى و بردارى . تويى كه براى استخراج نفت چراغت و سوخت كارخانه‏ها و ماشين‏هايت اين قدر كوشايى و كشف مى‏كنى و بهره برمى‏دارى، بايد به خاطر نياز عظيم‏ترى كه نياز تو را در هستى تامين مى‏كنند و تو را و جامعه‏ات را از سطح دام‏پرورى بالا مى‏آورد، بكوشى و براى اين كوشش مهره‏هايش را بسازى و افرادش را آماده كنى .



خدا براى انسانى كه در هستى طرح شده و با كل نظام رابطه دارد، حاكمى انتخاب كرده و در دسترس گذاشته است و او را با ملاك عصمت‏يعنى آگاهى و آزادى همراه ساخته است تا در هر دوره، آن‏ها كه مى‏خواهند به پا خيزند و مهره‏هايش را فراهم سازند .



امامت، طرح آن‏هايى است كه در اين زندان نمانده‏اند و انسان را در جايگاه خودش طرح كرده‏اند و امام جلودار كسانى است كه جلوتر از زمان را مى‏خواهند . چون امام براساس واقعيت‏هايى، حكومت و رهبرى مى‏كند كه هنوز علوم انسانى آن را كشف نكرده‏اند و جلوتر از علم و جلوتر از زمان و آگاهى انسان است; چون چنين امامى ضرورت دارد . پس وجود دارد و چنين امامى را تو بايد كشف كنى و چنان امامتى را تو بايد زمينه ساز باشى .



با اين بينش، تولد چنين امامى يك ضرورت است، حتى اگر تمامى تاريخ بر آن بشورند و تمامى قدرت‏ها و حكومت‏ها آن را نخواهند حكومت‏هايى كه در چارچوبه‏ى منافع خويش و يا در محدوده‏ى هفتاد سال دنيا حكمران هستند و انسان‏ها را به بيگارى كشيده‏اند و آن‏ها را تا سرحد يك جامعه‏ى دام‏پرورى به ابتذال كشانده‏اند و در مدارى بسته به چرخ انداخته‏اند .



اين امام ضرورت دارد . پس وجود دارد . پس متولد مى‏شود، در حالى كه تمام قدرت‏ها و چشم‏هاى خليفه‏ى عباسى براى نابود كردنش بيدار نشسته‏اند; كه موسى در دامن فرعون بزرگ مى‏شود و در حقيقت، فرعون‏هاى حاكم تاريخ، خود زادگاه موساهاى تاريخ هستند . موساهايى كه حكومت محدود آن‏ها را درهم مى‏شكنند و انسان را در جايگاه خودش در هستى رهبرى مى‏كنند تا تمامى رابطه‏هاى انسان، حساب شده و هماهنگ باشد . ما تولد چنين امامى را پيش از آن‏كه از دهان تاريخ و شهادت تاريخ بشنويم، از شهادت همين ضرورت شنيده‏ايم و باور كرده‏ايم كه انسان در اين هستى، پيوند و رابطه دارد و به اين رابطه‏ها آگاهى ندارد . پس رسالتى مى‏خواهد و امامتى; رسالتى كه قانون اين رابطه‏ها را بياورد و امامتى كه در هر نسل جلودار آن‏ها و امام زمان‏شان باشد .



كسانى كه اين‏گونه اضطرار به ولى را احساس كرده‏اند، مى‏توانند از جان و مال خود در راه اين حق عظيم و پيمان الهى بگذرند و هستى خود را فداى امام كنند و هم‏چون ياران حسين عليه السلام جلوى او سرخ و گلى ظاهر شوند; (18) كه بدون ولى، زندگى محدود و كور است و با او مرگ، استمرار و حيات جاويد است . (19) اين بينش، آثار زيادى دارد و نه تنها بر انتظار ما از حجت و انتظار ما براى حجت مؤثر است كه بر تربيت و اخلاق و سياست و حقوق و اقتصاد نيز تاثيرگذار است و تربيت و اخلاق ديگرى را مى‏طلبد كه در جاى ديگرى بايد از آن گفت‏وگو كرد .



پى‏نوشت‏ها:



1. مثل بيشتر كتاب‏هايى كه در مورد حضرت نوشته شده است، از «غيبت‏» نعمانى و «كمال الدين‏» صدوق و «غيبت‏» شيخ طوسى گرفته تا بيشتر كتاب‏هاى امروزى هم‏چون «دادگستر جهان‏» ، «امامت و مهدويت‏» ، «سيماى امام مهدى‏» و . . . .



2. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، دكتر جاسم حسين و تاريخ عصر غيبت، پور سيد آقايى، عاشورى، جبارى و حكيم .



3. قيام و انقلاب مهدى (عج)، شهيد مرتضى مطهرى .



4. و اعظم خلاف بين الامة خلاف الامامة اذ ما سل سيف على قاعدة دينية مثل ما سل على الامامة فى كل زمان‏» ، ملل و نحل، ج 1، ص 24 .



5. اشاره به آيه‏ى 3 سوره‏ى مائده .



6. و لم يناد بشى‏ء ما نودى بالولاية‏» وسائل الشيعة، ج 1، ص 10، ح 10 .



7. ر . ك: چشمه‏در بستر (تحليلى از زمان‏شناسى حضرت زهرا عليها السلام)مسعود پورسيد آقايى، ص 48 .



8. فاطر، 15 .



9. كافى، كتاب حجت، باب غيبت، روايت 29، الغيبة، نعمانى; كمال الدين، صدوق (اين دعا در اين سه كتاب مجموعا به شش طريق روايت‏شده است .)



10. فاطر، 15 .



11. آل عمران، 101 .



12. آن‏ها وسيله‏ى هدايت، بيان، امن، كرامت، نور، فلاح، ذكر، رحمت و بشارت هستند . آن‏ها شهداء، هداة، ولاة امر، خزانه‏ى علم، خلف و امين خدا هستند . آن‏ها امامان، انيس، شفيق، حصن و حافظ هستند . آن‏ها شاهد، مبشر، نذير، فرمان‏فرما، معلم و حامل وحى هستند (اصول كافى، صص 190- 201 .)



13. برخى براى اثبات امامت از دلايل ديگرى استفاده كرده‏اند . ر . ك: كتاب‏هاى فلسفى و كلامى و متن سخنرانى آيت‏الله سبحانى در همين مجله .



14. ر . ك: بنيادهاى علم سياست، عبدالرحمن عالم، صص 239 و 367 .



15. و هيئى لنا من امرنا رشدا (كهف، 10); اراد بهم ربهم رشدا (جن، 10 .)



16. قسط غير از عدل و بالاتر از آن است . عدل در برابر ظلم و قسط در برابر جور است . عدل به معناى مساوات و در شرايط يكسان، مساوى برخورد كردن است و قسط به معناى بهره و نصيب است‏يعنى بهره و نصيب هر كس (پدر، مادر، همسر، دوست و) . . . را دادن . و اين بالاتر از عدل است . چه بسا كارى عادلانه باشد ولى قسط نباشد .



17. مائده، 3 .



18. الذين بذلوا مهجهم دون الحسين عليه السلام‏» . زيارت عاشورا .



19. من مات على حب آل محمد مات شهيدا» . بحارالانوار، ج 65، ص 137 .

( مسعود پور سيد آقايى)

+ تهیه کننده محمد جواد محقق   | 

هر گونه کپی برداری با ذکر منبع آزاد است